تبليغاتX
یه جور دیگه

یه جور دیگه

بسم رب الشهدا

عزیزان ببخشید اگه این چند وقته بهتون سر نزدم...

یه چند وقتیه نشستم دارم بکوب میخونم... چون ترم قبل مشروط شدم اگه این ترم هم مشروط بشم دیگه از دانشگاه پرتم میکنند بیرون...

فعلاً کرکره امون رو میکشیم پایین... ایشالا توی تیرماه دوباره میام...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت16:45توسط امیر | |

                        از آشیان سوخته پر زد کبوترم

                                                                  این درد با که بگویم و این غم کجا برم

                        یاد آورم ز کوچه و سیلی و میخ در

                                                                  و از خاطرات غنچۀ نشکفته پرپرم

                        با دست بسته کاش نمی‌دیدم ای خدا

                                                                   میزد مغیره فاطمه را برابرم

                        خون می‌چکد ز دیدۀ گلمیخ در هنوز

                                                                   شرمنده است از من و پهلوی همسرم

                       دیوار و در حکایت تنهایی من است

                                                                   از شعله‌ها بپرس که آمد چه بر سرم

                       زینب نگاه بر در و دیوار می‌کند

                                                                  و از سینه آه می‌کشد ای وای مادرم

                        هر چند خود بروی گلم خاک ریختم

                                                                   اما خزان زندگیش نیست باورم

 

شهادت حضرت زهرا - سلام الله علیها - تسلیت باد!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت12:32توسط امیر | |

دیروز وقتی داشتم میرفتم دانشگاه قبل از این که سوار اتوبوس بشم. یه دختر کوچولویی میخواست همراه من سوار شه بهش گفتم: " کوچولو باید بری عقب سوار شی" .

هیچی نگفت من هم رفتم تو اتوبوس. همین که نشستم اومد پیشم گفت: " آقا یه فال میخری؟" من با این که به این جور فال گرفتن ها (که چند تا فالو بگیرند جلوت) اعتقاد نداشتم ولی یه دونه ازش خریدم. فالو که باز کردم نوشته بود:

تا ز میخانه دمی نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حلقۀ پیر مغان از ازلم در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت22:5توسط امیر | |

چند روز پیش داشتم بین آرشیوم میگشتم رسیدم به دیدگاهی از دکتر شریعتی ، البته ممکنه کتابهای دکتر شریعتی رو خیلیها خونده باشند ولی با این حال شاید برای اونهایی که نخوندن جالب باشه

تفاوت عشق و دوست داشتن از دیدگاه دکتر شریعتی

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه هاهر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت :
كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ،
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست . 

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد:
شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . 

عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيززنده و نيرومند مي ماند،
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است ، دنيايش دنياي ديگري است . 

عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند .
دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد .
دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند . 

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد.


حالا شما که دارید به فرد مورد علاقه تون فکر میکنید، به نظر خودتون دوستش دارید یا عاشقشید؟

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت0:28توسط امیر | |

من خام وعده وعیدت نمی شوم

شیطان نقشه های پلیدت نمی شوم

ترسم ز موقعی است که دستی به تو دهم

پاپیچ من نشو که مریدت نمی شوم

وقتی قرار بوده برایت نمرده ام

خمپاره ام نشو که شهیدت نمی شوم

ای گربه ی سیاه و قشنگ و ملوس من

تسلیم سبز و سرخ و سفیدت نمی شوم

من تشنه ام به خون تو و تو به خون من

آبی بنوش چون که یزیدت نمی شوم

دنیا به صرف قاعده اش پیش می رود

دیدم خودم...، مزاحم دیدت نمی شوم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت1:37توسط امیر | |

دو سه روز پیش توی دانشگاه چند ساعتی تنها بودم به دور از رفقا ...

خیلی حوصله ام سر رفت و توی محوطه دانشگاه شروع کردم به قدم زدن که یهو رسیدم جلوی دفتر بسیج دانشگاه... که به نظر من بیشتر مکانی برای بیگاری کشیدن از افراد بود تا شرکت در بسیج که نمونه اش که من دیدم پرچم نصب کردن بالای ساختمونهای دانشگاه و چسبوندن کاغذ به در و دیوار و ... از جمله کارهای بسیج بود

واسه همینها اصلا دوست نداشتم که عضو بسیج بشم و به خودم گفتم که اگه قرار باشه تو بسیج ازم بیگاری بکشند میرم تو همون سربازی کار میکنم و برای کم کردن خدمت نمیرم عضو بسیج شم..

خلاصه گفتیم هم فال هم تماشا رفتم تو... توی راهرو بسیج کسی نبود ولی یه اعلامیه ای بود که زده بودن به دیوار بسیج که روش نوشته بود:

" تو ننگ عربی سید حسن"

اول یه کم تعجب کردم... گفتم سید حسن واسه چی ننگ عربه؟ اون که لبنان نجات داد و. ... ولی بعد نوشته ای بالای اعلامیه نظرمو به خودش جلب کرد که با خودکار نوشته بود " نگاه سران عرب به سید حسن نصرالله"

خیالم راحت شد بعد هم شروع کردم به خوندن ادامه مطلب که به صورت طنز نوشته شده بود و خیلی هم جالب بود... این جور نوشته بود...

تو ننگ عربی، سید حسن!

نام تو را باید از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم

تو به جای آنکه در ویلای ساحلی ات لم بدهی

و چرت تابستانی ات را با دود قلیان مفرح کنی

تفنگ دست می گیری و از پشت تریبون المنار

با نعره هایت چرت ما را پاره می کنی

تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری سید حسن!

نه شکمت آن اندازه است

که از پشت نشه اشه های سفید ، وقار عربی ات را نمایان کند

نه چفیه و عقال داری

تازه عمامه سیاه سرت می گذاری

که ما را به یاد خمینی می اندازد

تو ننگ عربی ، سید حسن!

به جای آنکه در حرمسرایت بگردی

و رقص عربی ممالیک گرچی و اوکراینی را تماشا کنی

تا فردا در بهشت برای مغازله با حوریان آماده باشی

در مخفیگاهت ، که نمیدانیم کجاست

می نشینی و نهج البلاغه می خوانی

تو کافر شده ای ، سید حسن!

و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...

فقط به رسم مردان بزرگ عرب صادق باش و بگو

برد موشک هایت به قاهره و ریاض که نمی رسد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت2:31توسط امیر | |

جدیدا تو هر وبلاگی که میرم دارند حرف از انتخابات میزنند...

تازه خیلی هاشون هم میخوان برند به آقای خاتمی رای بدن...

ولی نمیدونم چرا من از این سید خدا ، این عالم بزرگوار ، این مرد ربانی ، این امام همام ، این شخص جلیل القدر و ... خوشم نمیاد...

البته به صبا خانم ، که مدافع سر سخت ایشونه بر نخوره ها ولی به خدا قسم اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دستم چپم بگذارند ، یعنی عمرا من بهش رای بدم...

البته این معنیش این نیست که میرم به احمدی نژاد رای میدم...

منتهای مراتب من منتظرم ببینم کیها کاندید میشند...

اگه فرد به درد بخوری هم توشون پیدا نکردم اصلا رای نمیدم...

و فقط امیدوارم یه شخص خوب و باوجدانی رای بیاره...

آقای خاتمی هم رای اورد ملالی نیست... گوارای صبا جان! و بقیه طرفداران...!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت3:3توسط امیر | |

دیروز برای رفتن به دانشگاه سوار اتوبوس شدم...

همین که پامو تو اتوبوس گذاشتم دو تا معتاد و دیدم که یکیشون رو صندلی نشسته بود اون یکی هم کف اتوبوس...

یه نفر بهشون گیر داد که شما چرا این بلا رو سر خودتون اوردید؟

معتادها که زور چشم باز کردن هم نداشتند هیچی نگفتند...

بعد مرد شروع کرد به سخنرانی کردن که " آخه شما نگفتید بدبخت میشید ، آواره میشید...؛ چرا این بلا رو سر خودتون اوردید"

یکی برگشت گفت : " رفیق بد آقا ، رفیق بد"

مرد اولی برگشت گفت: " نخیر آقا ، رفیق بد کجا بود ، دست خود آدمه ، چرا من اینجوری نشدم و ..."

همینجور داشت سخنرانی می کرد... چند بار اومدم بهش بگم اینقدر از خود راضی نباش از کجا معلوم خودت بعداً معتاد نشی؟؟ اینها هم که از اول نمیخواستند بشند ولی خوب از رو جوونی و خامی..!!!

ولی باز هیچی نگفتم...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت3:34توسط امیر | |

تو خونه صحبت از این بود که میخوایم سیاهی ببندیم... از مادرم پرسیدم سیاهی واسه چی؟ گفت آخر صفر دیگه...

آخر صفر؟؟

یادم  مادربزرگم افتاد که خدا بیامرز همیشه آخر صفر رو توی خونه اش مجلس روضه برگزار میکرد...

یادش به خیر چه روزهای خوبی بود...


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت1:18توسط امیر | |

داستان از کجا شروع شد...

داستان از اونجا شروع شد که من گردن شکسته بعد از زنگ پشت زنگ صاحبکارم که پاشو بیا ، کارمون لنگه و هم اکنون نیازمند یاری سبزت هستیم پا شدیم رفتیم شرکت...

بعد هم با کلی تعارف و این که کجا بودی و چند وقته نیستی و این حرفها رفتم نشستم ببینم چی کارم داره...

بعد هم رفته و برگشته یه برگه به من داده که " نگاه کن ، تعرفه جدید( برای کار تایپ و ترجمه) دادیم"

من هم گفتم: " حالا چی کار من داری؟"

صاحبکار: " تو بیا همون کار قبلیتو بکن(تایپ) ، چون ما داریم کار و گسترش می دیم و نیرو میخوایم"

من: " باشه میام ولی خودت که میدونی من پاره وقت میتونم بیام"

صاحبکار: " باشه اشکال نداره ولی فقط یه کاره کوچیکی باهات داشتم "

من: " چه کاری؟"

صاحبکار: " ما برای این که کارمونو گسترش بدیم میخوایم تبلیغات گسترده انجام بدیم"

بعد یه دسته کار به من داد و گفت : " این برگه ها رو واسه شرکت تبلیغ کن"

من: " بابا خودت که بهتر میدونی این کارا به گروه خونی من نمیخوره من نون هنرمو میخورم نه نون بی هنری اگه کارت پخش کن میخوای برو آگهی بده تو روزنامه ببین چطور آدمهای بی هنر گله گله بهت زنگ میزنند..."

صاحبکار: " بابا چیزی نیستش که همین چند تا ورقه رو برو خیابون انقلاب پخش کن پول خوبی هم بهت میدم..."

من: " برو بابا اون موقعی هم آدرسه اون دختره رو داده بودی برم کار و ازش تحویل بگیرم هی گفتی خانم با شخصیتیه آخرش که رفتم دیدم خونه ای که آدرس داده در حال ساخته (!!!!!) ، از هر کدوم از همسایه ها هم که آدرسشو می پرسیدم فکر میکردند دنبال زیدم اومدم" ( آخه یکی نبود به اینها بگه که آخه کیو دیدید که آدرس به دست دنبال زیدش بگرده؟؟؟")

صاحبکار: " تو این کار و بکن بعد از دوشنبه بیا کارتو تو شرکت شروع کن"

دیدم خودم فرداش قراره برم انقلاب کتاب بخرم... گفتم اونجا این چند تا برگ هم پخش میکنم....

چون یه کم طولانیه خواهشا ... ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت2:37توسط امیر | |